بنر عنوان نشریه وقایع اتفاقیه

از شمارۀ

آوازهای خاموش

زیست‌نگاریiconزیست‌نگاریicon

احتکار کلمات

نویسنده: سپیده نفیسی

زمان مطالعه:5 دقیقه

احتکار کلمات

احتکار کلمات

یک روز مثل همیشه نشستم پشت میزم و هرچقدر کلاویه‌های کیبورد را فشار دادم، کار نکرد. خراب شدن یک وسیله‌ی الکترونیکی اتفاق ساده‌ای است. اما خراب شدن کیبورد در آن برهه‌ی حساس برای من، قطعا ساده نبود.

 

چند هفته‌ای بود نمی‌توانستم زیاد بنویسم اما طبق عادت اتفاقات روزمره را می‌نوشتم. از همان لحظه‌ای که کیبورد قدیمی‌ام دیگر کار نکرد، احساس آوارگی و بی‌پناهی‌ام بیشتر شد. اول خودِ نوشتن را از دست داده بودم و حالا مهم‌ترین ابزاری که برای جنگیدن با سکوت سرد صفحه‌ی سفید ورد داشتم را. پس از ساعت‌ها تلاش بی‌نتیجه، تسلیم شدم. در برابر غول ننوشتن سر خم کردم. اجازه دادم ناتوانی در نوشتن و خراب‌شدن کیبورد سایه‌ی سکوت را روی زندگی‌ام بیندازند، ساعت‌ها زل می‌زدم به صفحه‌ی سفید ورد و دستم را می‌رقصاندم روی کلاویه‌های خفه شده، می‌نوشتم و چیزی ثبت نمی‌شد؛ مثل دادزدن در خواب بود، انگار با تمام توان فریاد می‌زدم و صدایی نداشتم.

 

تقریبا دو هفته دوام آوردم. بعد از تحمل دو هفته تایپ‌کردن و ثبت‌نشدن، بلند شدم و با خرده حرف‌های ننوشته و باقی مانده در گلویم رفتم که کیبورد جدید بخرم.

 

تمام مدتی که آقای فروشنده داشت از کیبوردهای گران و بی‌صدا (سایلنت) تعریف می‌کرد تا یکی را بهم بفروشد؛ با خودم فکر می‌کردم حالا چطور صدای کلاویه‌های کیبورد قبلی را فراموش کنم و به کلاویه‌های جدید عادت کنم؟! وقتی حرفش تمام شد گفتم: «مهم نیست سایلنت باشه یا نه.» و چشمم روی کیبوردی با دکمه های گرد و مشکی ماند. یعنی راستش را بخواهید سال‌هاست چشمم روی تمام چیزهایی که شبیه به ماشین تایپ هستند می‌ماند.

 

من یکی از آدم‌هایی هستم که هرجا ماشین تایپ می‌بینم با نهایت ذوق دستم را دراز می‌کنم اما قبل از لمس‌کردن منصرف می‌شوم. نمی‌دانم چطور در آن چند صدم ثانیه مغزم می‌تواند اشتیاق قلبم را فرو بنشاند تا به یک عتیقه دست نزنم؛ اما به هرحال تا به الان موفق بوده است. آخرین بار در یک کافه کتاب چشمم افتاد به ماشین تایپ لاتینی که یک برگه‌ی نیمه تایپ شده هم داشت. دستم را بردم جلو و با ذوق به دوستم گفتم: «وای چقدر قشنگه! به نظرت باهاش تایپ کنم؟!» و درست همان وقتی که دوستم می‌گفت «آره تا کسی حواسش نیست امتحانش کن!» خانم کتابفروش پیدایش شد و خواهش کرد که دست نزنم. او نمی‌دانست که سال‌هاست دستم را تا چند میلی‌متری کلاویه‌ها می‌برم و تشنه از لب چشمه برمی‌گردم. صدای خواهشمند خانم کتابفروش قلبم را لرزاند. همان‌طور که به او زل زده بودم، دوباره  مثل همیشه، دستم را عقب کشیدم.

 

وقتی آقای فروشنده مدل‌های مختلف کیبورد را روی میز گذاشت، چشمم را از کیبورد مشکی با کلاویه‌های دایره برداشتم و بقیه را یکی یکی امتحان کردم. اولی صدایش کوک نبود، کلاویه‌ها انگار کمی به هم سابیده می‌شدند. برچسب حروف روی کیبورد دومی بیش از حد برجسته بود. سومی اما طبق استاندارد من بود. کلیدهای چهارگوش، صدای ملایم، بدون مشکل در حرکت کلاویه‌ها. به چهارمی که رسیدم مکث کردم. می‌توانستم سومی را انتخاب کنم و دستم را سمت چهارمی نبرم اما ته دلم می‌دانستم که چهارمی همان چیزی بود که می‌خواستم. می‌دانستم که عطش تشنگی‌ام با لمس کلاویه‌های چهارمی سیراب خواهد شد.

 

بدون مکث دستم را گذاشتم روی کلاویه‌های گرد مشکی رنگ. نوشتم سلام و زل زدم به دست هایم روی کیبورد. دوستش داشتم. آن کیبورد شبیه به ماشین تایپ می‌توانست زمین جدیدی برای اجرای انگشتانم باشد. حس عاشقی را داشتم که پس از سال‌ها دوری به معشوق رسیده است.

 

کیبورد را خریدم و برگشتم خانه. گذاشتمش روی میز و صفحه‌ی سفید ورد را باز کردم. بعد از دو هفته تحمل سکوت، بالاخره می‌توانستم بنویسم اما دستم خشک شده بود. روی صحنه‌ی اجرا خوابم برده بود. وقتی تمام حروف منتظر اشاره‌ای بودند تا حرفی بزنند، انگشت‌هایم ساکت ماندند.

 

در آن روزهای بی‌صدایی عادت کرده بودم به سکوت. دیگر نمی‌توانستم خشابِ کلمه‌ها را روی صفحه‌ی سفید خالی کنم تا سکوتش بشکند. به سکوت رضایت داده بودم. آلبر کامو در رمان طاعون می‌گوید: «در اثنای بدبختی است که انسان به واقعیت خو می‌گیرد، یعنی به سکوت.» به واقعیتی سرد و تلخ خو گرفته بودم. انگشتانم رام شده بودند. رامِ سکوتی که تحمیل شده بود. انگشت‌هایی که ثبت خاطره را با رقص آموخته بودند، به سکون راضی شده بودند. اما حافظه‌ام با مرور خاطرات سکوت‌های قبلی آرامم می‌کرد. می‌دانستم دوباره روزی می‌رسد که می‌توانم بنویسم.

 

هفته‌ها و ماه‌ها طول کشید. بارها و بارها کلمه‌های تنها را با کیبورد جدیدم تایپ کردم تا عادت ردیف‌کردن جملات را بازیابم. در تمام آن روزها به شعله‌ی کوچکی فکر می‌کردم که به امید شکستن سکوت زنده مانده بود. من باید دوباره می‌نوشتم. باید راهی پیدا می‌کردم تا بگویم در دل سکوت، صدایی هست. آن صدا شنیده نمی‌شود تا زمانی که به واقعیت خو گرفته باشیم.

 

شاید روزی، شلیک تنها یک کلمه‌ در قلب صفحه‌ی سفید بتواند سکوت را بشکند. اگر آن کلمه به اندازه‌ی کافی برای شروع قوی باشد، کلمه‌ای مثل «امید». و بعد از آن جمله‌هایی بیایند تا فضای خالی اطراف کلمه را پر کنند. روزی می‌رسد که ارتشی از کلمات پشت سرهم ردیف می‌شوند تا بگویند در دل همه‌ی سکوت‌ها، صدایی هست. چه سکوت‌های خودخواسته و چه سکوت‌های تحمیل‌شده همواره فریادی را در دل می‌پرورند. و یک روز بالاخره صدای بلند پشت سکوت‌ها شنیده می‌شود.

سپیده نفیسی
سپیده نفیسی

برای خواندن مقالات بیش‌تر از این نویسنده ضربه بزنید.

instagram logotelegram logoemail logo

رونوشت پیوند

کلیدواژه‌ها

نظرات

عدد مقابل را در کادر وارد کنید

نظری ثبت نشده است.